بنام خدا
تصمیم گرفتم از این به بعد خاطرات پسر گلم را بنا به دلایلی خصوصی بنویسم
خدایا به امید تو
بسم الله الرحمن الرحیم...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام

علیرضا جونم میدانیم که به خاطر پاکی و معصومیت کودکانه تو ما دوباره به حرم امام رئوفمان دعوت شدیم

میدانیم که نگاه مهربانانه اماممان به تو شامل حال ما هم شده و ما باز عطر بهشتی حرم رضوی رو استمشام کردیم..
چقدر زیبا بود حرم اقا، و چقدر رئوف و مهربان است اماممان.

چهارشنبه 16 آذر راهی شدیم و تو خوشحال از سوار شدن بر هواپیما میخندیدی و شاد بودی...هواپیما که راه افتاد میخوندی "بوق بوق بوق کنار برین اخه داره هواپیما میاد"
ولی وقتی رفتیم تو آسمون و بابا بهت پایین رو نشون داد ترسیدی و دیگه نخواستی که از پنچره بیرون رو نگاه کنی میگفتی نی نی از هواپیما میترسه ( نی نی گفتنت به خودت و ادای نی نی ها رو دراوردن شده کار هرروزه ات یا مثلا گفتن اینکه من نی نی بودم این کار رو میکردم اینجوری بودم؟ و در جواب مثبت ما میگی من نی نی ام و اون کار رو انجام میدی)
رسیدیم مشهد و شب رفتیم حرم همون اول با بابایی رفتی زیارت و به ضریح هم دست زدی و به من گفتی رفتم خونه امام رضا با خوشحالی


شب اول با 3 تا دختر بچه که باهم مشغول بازی بودن هم بازی شدی البته خیلی طول کشید تا خجالت رو بزاری کنار و باهاشون بازی کنی اول فقط نگاهشون میکردی ..

از فردا دیگه همین که میخواستیم بیایم حرم میگفتی حالا با کی دوست بشم؟ به بچه هایی که برای دوستی شناسایی میکردی بیسکوییت و شکلات میدادی و سرصحبت باز میشد و بعد بازی..

به بار سرنماز ظهر بود با یه ماشین اومده بودی حرم 5-6 تا پسربچه دورت جمع شدن و باهم بازی میکردید بهشون میگفتی هیس سروصدا نکنید دارن نماز میخونن
دفتر نقاشی و مدادرنگی هم داشتی و با دختری دوست شدی و باهم نقاشی کشیدید..
با یه نی نی دوست شده بودی 7-8 ماهه و با مامانش هم کلام : اسم نی نی چیه؟ من نی نی بودم از این جغجغه ها داشتم ولی از اینا نداشتم...
بعدش دید نی نی نیست رفت از مامانش پرسید علی کوچولو کو؟ مامانش هم گفت رفته زیارت..
خلاصه صحن امام خمینی رو روی سرت میذاشتی و کلی دوست پیدا کردی: عالمه، تینا، آیدا، یه پسرکوچولو هم سن خودت که خیلی بامزه بود ازش پرسدیم اسمت چیه؟ گفت اقا سبحان و کلی دوست دیگه که اسمشون رو نپرسیدی ..
یه روز رفتیم مرکز الماس شرق و شما رو بردیم سرزمین عجایب و بازی کردی بعدش مغازه اسباب بازی فروشی رو دیدی و گفتی برام یه چیزی بخرید ما هم هی نگاه به اسباب بازی ها و اخرش یه سری حیوانات پلاستیکی برات خریدیم همونجا توی پاساژ جلوی مغازه ای که داشتیم لباس میخریدیم چیدیشون روی زمین و گفتی الان خانمه میگه چه مغازه ام خوشگل شد بعد که خانم مغازه دار بهت خندید از خجالت رفتی توی لباسای آویزون شده وسط مغازه.
یه خونه کوچولو توی راه رو ها بود رفتی توش و بیرون نمی اومدی 1-2 تا بچه دیگه رو هم دعوت کردی به خونه و گفتی بیاین باهم بازی کنیم...

به زور اوردیمت خونه ، هتلمون روبروی باب الجواد بود میگفتی خونه بابا جواد بریم..
روز اخر شنبه 19 اذر بعد نماز ظهر رفتم زیارت که لطف امامم شامل حالم شد و درهای روضه پشت سرم بسته شد و تونستم برم تو بغل امام رضا(ع) و ضریح به بغل بوسه بارانش کنم ... امام مهربانم ممنون
اگه بابایی و علیرضا جونم نبودن میرفتم یه گوشه و تا اخرش میموندم ولی چون نگران میشدید زودتر برگشتم وقتی امدم بابایی میگفت علیرضا کلی راه رو اومد دنبالت که:میخوام برم دنبال مامانم پیداش کنم
بعداز ظهر برگشتیم خونه با دلی لبریز از شادی و صفا و عطوفت و مهربانی اماممان و امیدواریم برای زیارت دوباره امام رضا (ع) به زودی انشاءالله
انشاءالله قسمت همه مشتاقان بشه ...

در اخرین روز سفر پای یه سخنرانی نشستیم توی حرم که خیلی به دلم نشست حاج آقا میگفت بباین از مشهد که برگشتین فقط مشهدی نشده باشید رضوی هم شده باشین
خدایا ما را راضی به رضایت قرار بده آن گونه که در برابر همه خواسته هایت تسلیم شویم و خود را نبینیم.
